
در حال بارگذاری...

“برایت مینویسم رویای کودکیم را
دختری با موهای قرمز
و انگشتانی نرم و ظریف، که
عطر گردو و وانیل دارند
و چشمانی به روشنی آسمان صاف یک دشت.
پیراهن چهارخانه قرمز و سفیدی پوشیده
و به سوی کلبهای قدیمی با چوبهای نمزده قدم برمیدارد.”
شارلوت روایتگر قصه دختریست در دهه 1980 میلادی. شارلوت در دشتی ایستاده و شیطان او را بر فراز صخرهای نظاره میکند. در برابر معصومیتش به زانو در میآید و به او دل میبازد. به هنگام غروب، شیطان بالای صخره ایستاده و در برابر او آسمان در عبور از روز به شب، رنگین و باشکوه شده؛ او در حال نگریستن به شارلوت شروع به نواختن ساز میکند و صدای ویلن در فضا طنینانداز میشود.
شیطان، آن رانده شده از معبود خویش، اکنون به انسان دل باخته است.
شارلوت عطریست پر از شادابی، طراوت و معصومیت دخترانه. شارلوت پرادعا نیست. ساده است و شیرین. لطیف است و سرزنده. فارغ است از رنجها و دغدغههای جهان جنگ زده امروز ما.
رایحهای وانیلی و مرکباتی، فضایی به وجود آورده است که با استشمام آن، یک سبد چوبی پر از کوکیهای شکلاتی، مارشمالو و کره بادام زمینی به یاد شما میآورد!